تبلیغات
del neveshtehaye man - گلچین اشعار احمد شاملو

del neveshtehaye man

مقصر خود ماییم عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی ، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند , نه میخواهند

بودن



گر بدین سان زیست باید پست


من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم


بر بلند كاج خشك كوچه بن بست


گر بدین سان زیست باید پاك


من چه ناپاكم اگر ننشانم از ایمان خود، چون كوه


یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاك!

 

 


مه


بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.


چراغ قریه پنهان است


موجی گرم در خون بیابان است


بیابان، خسته، لب بسته


نفس بشكسته


در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته


از هر بند.


بیابان را سراسر مه گرفته است. می گوید به خود عابر 


 سگان قریه خاموشند.


در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل كو نمی داند. مرا ناگاه


در درگاه می بیند. به چشمش قطره


اشكی بر لبش لبخند، خواهد گفت:


بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر می كردم كه مه، گر


 همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از


خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند


بیابان را سراسر مه گرفته است.


چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است.


بیابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش


 آهسته از هر بند



بر سرمای درون


همه


لرزش دست و دلم


از آن بود كه عشق


پناهی گردد، پروازی نه


گریز گاهی گردد.


آی عشق آی عشق


چهره آبیت پیدا نیست


و خنكای مرحمی


بر شعله زخمی


نه شور شعله


بر سرمای درون


آی عشق آی عشق


چهره سرخت پیدا نیست.


غبار تیره تسكینی


بر حضور  ِ وهن و دنج ِ رهائی


بر گریز حضور.


سیاهی بر آرامش آبی


و سبزه برگچه بر ارغوان


آی عشق آی عشق


رنگ آشنایت پیدا نیست