تبلیغات
del neveshtehaye man - اشعار سهراب سپهری (منظومه مرگ رنگ)

del neveshtehaye man

مقصر خود ماییم عشق را به کسانی ارزانی میکنیم که از زندگی ، جز آب و علف روزانه، نه میفهمند , نه میخواهند


سپیده


قویی پریده بی گاه از خواب


شوید غبار نیل ز بال و پر سپید 


لب های جویبار


لبریز موج زمزمه در بستر سپید 


در هم دویده سایه و روشن 


لغزان میان خرمن دوده


شبتاب می فروزد در آذر سپید 


همپای رقص نازك نی زار


مرداب می گشاید چشم تر سپید .


خطی ز نور روی سیاهی است 


گویی بر آبنوس درخشد زر سپید


دیوار سایه ها شده ویران 


دست نگاه در افق دور


كاخی بلند ساخته با مرمر سپید



روشن شب


روشنی است آتش درون شب


و ز پس دودش


طرحی از ویرانه های دور


گر به گوش آید صدایی خشك


استخوان مرده می لغزد درون گور


دیر گاهی ماند اجاقم سرد


و چراغم بی نصیب از نور.


خواب دربان را به راهی برد.


بی صدا آمد كسی از در،


در سیاهی آتشی افروخت.


بی خبر اما


كه نگاهی در تماشا سوخت.


گر چه می دانم كه چشمی راه دارد با فسون شب،


لیك می بینم ز روزن های خوابی خوش:


آتشی روشن درون شب



سراب

 آفتاب است و، بیابان چه فراخ!


نیست در آن نه گیاه و نه درخت.


غیر آوای غرابان، دیگر


بسته هر بانگی از این وادی رخت.


در پس پرده ای از گرد و غبار


نقطه ای لرزد از دور سیاه:


چشم اگر پیش رود، می بیند


آدمی هست كه می پوید راه.


تنش از خستگی افتاده ز كار.


بر سر و رویش بنشسته غبار.


شده از تشنگی اش خشك گلو.


پای عریانش مجروح ز خار.


هر قدم پیش رود، پای افق


چشم او بیند دریایی آب.


اندكی راه چو می پیماید


می كند فكر كه می بیند خواب



سرگذشت


می خروشد دریا


هیچكس نیست به ساحل پیدا


لكه ای نیست به دریا تاریك


كه شود قایق


اگر آید نزدیك .


مانده بر ساحل


قایقی، ریخته بر سر او،


پیكرش را ز رهی نا روشن


برده در تلخی ادراك فرو .


هیچكس نیست كه آید از راه


و به آب افكندش .


و در این وقت كه هر كوهه آب


حرف با گوش نهان می زندش،


موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما


قصه یك شب طوفانی را .


رفته بود آن شب ماهی گیر


تا بگیرد از آب


آنچه پیوند داشت


با خیالی در خواب


صبح آن شب، كه به دریا موجی


تن نمی كوفت به موجی دیگر


چشم ماهی گیران دید


قایقی را به ره آب كه داشت


بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر


پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش


به همان جای كه هست


در همین لحظه غمناك بجا


و به نزدیكی او


می خروشد دریا


وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز


از شبی طوفانی


داستانی نه دراز

 

لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیكر


انسان مه آلود!


نگاهت به حلقه كدام در آویخته ؟


درها بسته


و كلیدشان در تاریكی دور شد .


نسیم از دیوارها می تراود:


گل های قالی می لرزد .


ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند .


باران ستاره اتاقت را پر كرد


و تو در تاریكی گم شده ای


انسان مه آلود !


پاها صندلی كهنه ات در پاشویه فرو رفته .


درخت بید از خاك بسترت روییده


و خود را در حوض كاشی می جوید .


تصویری به شاخه بید آویخته:


كودكی كه چشمانش خاموشی ترا دارد،


گوی ترا می نگرد


و تو از میان هزاران نقش تهی


گویی مرا می نگری


انسان مه آلود !


ترا در همه شبهای تنهایی


توی همه شیشه ها دیده ام


مادر مرا می ترساند


لولو پشت شیشه هاست


و من توی شیشه ها ترا می دیدم


لولوی سرگردان !


پیش آ


بیا در سایه هامان بخزیم


درها بسته


و كلیدشان در تاریكی دور شد


بگذار پنجره را به رویت بگشایم


انسان مه آلود از روی حوض كاشی گذشت و گریان سویم پرید


شب پنجره شكست و فرو ریخت:


لولوی شیشه ها


شیشه عمرش شكسته بود